السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

469

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

وَجهِ الابهام مأخوذٌ فيه على وجه التّحصيل » اين است كه خصوصيت خاصى براى اينها در تعريف ، وجود ندارد . اين‌طور نيست كه وقتى مىگوييم « انسان جوهر است » حتماً جوهر مادى باشد . يا وقتى مىگوييم جسم است حتماً جسم طبيعى باشد . يا مراد از نموّ و حساسيت ، نموّ و حساسيتِ مادى منظور باشد . خير ، بلكه قدر مشترك ميان اينها كه به لفظ ابهام تعبير شد مورد نظر مىباشد . و اگر در بعضى از تعاريف از جسم به جسم طبيعى تعبير مىآورند و مىگويند « الانسان جسمٌ طبيعىٌ » اين كلمهء « طبيعى » زايد بر تعريف است و به اصطلاح از باب زيادهء حد بر محدود است . « 1 » اما آنچه فصل واقعى نوع را تشكيل مىدهد قدر مشترك و به وجه ابهام نيست بلكه به نحو محصل و مُعين مىباشد . فى المثل ناطق يك حقيقتِ محصل و معينى است كه انسانيتِ انسان به دو قائم است . با وجود او نوع انسانى تحقق مىيابد و با رفع او نوع انسانى مرتفع مىگردد . و اين وصف ذاتى براى انسان در دنيا و آخرت مقوّمِ نوعيتِ نوع ، ثابت باقى مىماند . حال كه مطلب چنين شد كه قدر مشترك ميان اجناس و فصول ديگر ، در تعريف انسان شرط است به خلاف فصل اخير كه محصّلًا آورده مىشود ، اين نكته بر مطلب فوق تفريع مىگردد كه اگر اجناس و فصولى كه در تعريف آورده مىشوند به چيز ديگر تبديل شوند مادامى كه فصل اخير او محفوظ باشد به نوعيت نوع ، صدمه‌اى وارد نخواهد شد . اگر مثلًا جوهر مادى به جوهر مجرد يا جسم طبيعى پس از مرگ به جسم مثالى يا برزخى تبديل شد يا نموّ مادى به نموّ معنوى يا حساسيت بدنى به علم به محسوسات يا تحرك با قواى مادى به تحرك با قواى روحى تبديل شد ، مادامى كه ناطقيت او محفوظ باشد نوعيت انسان هم محفوظ خواهد ماند .

--> ( 1 ) . مانند تعريف قوس به اين كه قوس ، قطعه‌اى از دايره است ، در حالىكه در قوس دايرهء بالفعلى وجود ندارد ، تا قوس قطعه‌اى از آن باشد . آوردن كلمهء دايره در تعريف قوس ، از باب زيادهء حد بر محدود است